رنه ماگریت، «آینهی دروغین» (The False Mirror)، ۱۹۲۸، رنگروغن روی بوم، موزهی هنر مدرن نیویورک (MoMA). [1] – شنیدن در اتاق درمان
نویسنده: فرهاد رادفر
تعداد کلمات: ۸۰۳ کلمه
مخاطب: درمانگران و روانکاوان
زمان مطالعه: ۴–۵ دقیقه
شنیدن در اتاق درمان و ناپدید شدن معنا
شنیدن در اتاق درمان همیشه همان چیزی نیست که به نظر میرسد. گاهی بیمار حرف میزند، کلمات بههم میپیوندند، و روایت ادامه پیدا میکند، اما درمانگر حس میکند چیزی در زیر صداها ناپدید میشود. این ناپدیدشدنِ آرام، نخستین علامت است: علامتی که نشان میدهد ظرفیت شنیدن تحت فشار است. نقطهای که از آن به بعد، باید با دقت بیشتری نگاه کرد که چه چیزی در اتاق واقعاً جریان دارد.
روایت گسسته و حمله به پیوند
در یکی از این جلسات، خانم «میم»، زن سیسالهای که بهطور مزمن با احساس نفهمیدهشدن بزرگ شده بود، دقیقاً چنین فضایی ساخت. از همان لحظهی نشستن، مجموعهای از روایتها را آغاز کرد؛ داستانهایی با جزئیات بسیار، با تغییرهای ناگهانی موضوع، با جملاتی که نیمهکاره رها میشدند. هر بخش از حرفهایش مثل تکهای از پازلی بود که به محض قرار گرفتن، ناپدید میشد. من گوش میدادم، اما حس میکردم پیوند میان بخشها گسسته میشود. این درست همان حالتی بود که بیون آن را «حملات به پیوند» توصیف میکرد: وضعیتی که در آن بیمار برای محافظت از خود، تجربهاش را در قالب تکههای گسسته عرضه میکند تا هیچ تکهای آنقدر کامل نشود که تحملش برایش خطرناک شود.
اضطراب درمانگر و میل به فهمیدن
به تدریج، درونم فشاری به آرامی در حال شکل گرفتن بود—نیاز به وضوح. نیاز به ساختار. این فشار معمولاً لحظهای است که درمانگر شروع به معنابخشی زودهنگام میکند؛ معنابخشیای که نه از ظرفیت، بلکه از دفاع میآید. وقتی بیاختیار گفتم: «میتوانی بگویی سختترین بخشش کدام بود؟» درواقع نه از سرِ کنجکاوی، بلکه از سرِ اضطراب پرسیدم؛ اضطرابی که میخواست تکههای پراکنده را کنار هم بگذارد.
حضور غایب و بحران شنیدن در اتاق درمان
پاسخ «خانم میم» بلافاصله مسیر جلسه را آشکار کرد. او مکث کرد، نگاهش را پایین انداخت و آرام گفت: «فکر کردم شما هم متوجه نمیشوید…» این جمله، درست مثل یک چراغ، آنچه زیر روایت پنهان بود را روشن کرد. بهجای اینکه وارد معنای بیرونی روایتش شوم، باید وارد تجربهی درونی او میشدم: تجربهای که سالها با یک «دیگریِ ناتوان از فهمیدن» شکل گرفته بود. آندره گرین میگوید گاهی معنا نه بهدلیل فقدان، بلکه بهدلیل حذف فعالانهی آن غایب است. روایت «خانم میم» همین بود؛ پر از حضور و همزمان تهی از معنای نگهداشتن. من نیز، بدون قصد، وارد همان مدار شدم: مدار که «میشنود، اما نمیفهمد.» این همان «حضورِ غایب» است که گرین به دقت توصیف میکند.
فاصله، ابهام و امکان شنیدن
وقتی فاصلهی کوتاه پس از پاسخ او را حس کردم، همان فاصلهای که لکان آن را محلِ «آنچه گفته نمیشود» میدانست، فهمیدم که مشکل روایت نیست؛ مشکل ترسی است که روایت دور آن میچرخد. ترسی که در مرکز گفتار «خانم میم» حضور داشت اما نامی نداشت. ترس از اینکه اگر مستقیم صحبت کند، یا اگر تجربهاش را بیواسطه بگذارد روی میز، دوباره به همان جایی بازگردد که در کودکی بارها رفته بود: جایی که «دیگری گوش دارد، اما نه برای او».
دانستن بهجای شنیدن در اتاق درمان
این نقطه لحظهای است که اگر درمانگر در جایگاه «دانستن» بایستد، شنیدن سقوط میکند. دانش، هرچند تکنیکی، در این لحظه تبدیل به سپری میشود برای محافظت از درمانگر در برابر آشفتگی بیمار. اما سپری که بالا میرود، رابطه را قطع میکند. من این را حس کردم؛ حس کردم بهجای حضور داشتن، دارم فکر میکنم. و فکر کردن، در چنین موقعیتهایی، اغلب راهی است برای نشنیدن.
بازگشت به حضور و احیای شنیدن در اتاق درمان
در همین لحظه، تغییر کوچکی در من رخ داد؛ همان تغییری که بیون آن را «بازگشت به حالت بدون حافظه و بدون میل» مینامد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «حس میکنم چیزی بین ما گم میشود. نه فقط از طرف تو؛ از طرف من هم. دوست دارم همین گمشدن را با هم نگه داریم، بدون عجله برای فهمیدنش.» دقیقاً در همین جمله، چیزی جای خود را پیدا کرد. «خانم میم» سرش را بالا آورد. نگاهش نرم شد. گفت: «تا حالا کسی نگفته میتونیم چیزی رو نفهمیم و باز هم ادامه بدیم…»
اخلاق حضور و معنای شنیدن در اتاق درمان
همین جمله، لحظهی واقعی درمان بود. لحظهی شنیدن. نه شنیدن کلمات، بلکه شنیدن تجربهای که هنوز به زبان نیامده بود. تجربهای که اگر معنا مییافت، نفی میشد؛ و اگر در ابهام نگه داشته میشد، امکان زندهبودن پیدا میکرد. این همان نقطهای است که نظریهی بیون، لکان و گرین بههم میرسند: ظرفیت تحمل ابهام، توانایی شنیدنِ غیاب، و جسارت ایستادن در فاصلهی میان دو کلمه.
شنیدن در اتاق درمان بهمثابه اخلاق
درمان، در چنین لحظاتی، پیش از آنکه تکنیکی باشد، امری اخلاقی است: اخلاقِ حضور؛ اخلاقِ ماندن با ناتمامی؛ و اخلاقِ اجازهدادن به اینکه چیزی، پیش از آنکه معنا شود، مجالِ نفسکشیدن پیدا کن.. شنیدن یعنی همین: ماندن کنار تجربهای که هنوز متولد نشده و تحملکردن درد اینکه هنوز نامی برایش نیست. در این وضعیت، درمانگر به بیمار نمیگوید «بگو تا بفهمم»، بلکه میگوید «بگذار با هم بمانیم تا کمکم امکان گفتن پیدا شود ».
شنیدن در اتاق درمان؛ نه تکنیک، بلکه حالت روانی
شنیدن، اینگونه، نه تکنیک است و نه مهارت؛ یک حالت روانی است. حالتی که تنها زمانی فعال میشود که درمانگر از میل به دانستن دست بکشد و به سمت بودن و حضور داشتن حرکت کند. و درست در همین حرکت است که بیمار نیز آرامآرام از چرخش دوری میگذرد و وارد نقطهای میشود که میتوان در آن، برای نخستین بار، چیزی را با هم شنید. [بیشتر بخوانید: زندگی در سایه فقدان]

